بعد از مدت طولانی ...
سلام دوستای گل کاهویی
نزنید خب
اااااا ببخشید غلط کردم![]()
![]()
الان توضیح میدم:من کامپیوترم اشکال داشت هیچ مطلبی رو ثبت نمی کرد همون آپای قبلی رو هم از خونه ی مادر بزرگ اینام میکردم.بعد اسباب کشی کردیم رفتیم یه جا دیگه هالا هر چی م میگفتم مامان من کامپیوترو لازم دارم بزار وصلش کنم نمی ذاشت.بلا خره موفق شدم. با درس و مشقا چطورید؟ من که دیگه سال سومیم کارم خیلی سخته برا همین تصمیم گرفتم کل داستانو بذار همین قسمتو با وبم خدا فظی کنم. البته همیشه میام به همه سر می زنم نظر هم می دم اما دیگه آپ نمی کنم. از همه دوستانی که تا امروز از من پشتیبانی کردن واقعا ممنون.
و اینجا می خوام تولد ۲ تا فرشتمون رو هم تبریک بگم ایشالله هر دو ۱۰۰۰۰۰۰۰۰ سال زنده باشن
داستان قسمت ۲ تا اخر:
. صبح با طلوع خورشید و صدای پرنده ها بیدار شدم اون روز انگار یه جوره دیگه بود با روز های قبل فرق داشت.یه دوش گرفتم و خیلی آروم به طرف اتاق ارمان حرکت کردم. هنوز خواب بود نشستم لب تختش حوله رو از سرم وا کردم و موهام که خیس بود رو ریختم دو صورتش یه هو از خواب پرید بیچاره شوکه شده بود –دیوونه نمی گی سکته میکنم فکر کردم الان یه هیولا از تو این موها در میاد . منم دلمو گرفته بودمو می خندیدم ولی اروم چون نمی خواستم کسی متوجه بشه-: غرض از مزاحمت ترساندن تو بود که به حمدالله حاصل شد. خب ما رفع زحمت می کنیم و دویدم توی اتاقم. تصمیم نداشتم بیام بیرون که خودمو کوچیک کنم.اما خیلی گشنم بود از توی کیفم یه شکلات برداشتم تا بخورم که صدای مامانو شنیدم:آرمان پاشو لنگ زهره بیا صبونه بخور. فکر کردم الان منم صدا میکنه اما خبری نشد.مامان توهم؟ آخه تو دیگه چرا منو باور نداری ؟چقدرما آدما دهن بیننیم آخه چرا این قدر زود قضاوت میکنین ..آدم به بچه ی خودشم اعتماد نداشته باشه به کی میتونه اعتماد کنه؟ . با خودم گفتم اصلا ولشون کن لیاقتشون همون ریحانه جونشونه.اونا نباید این قدر . توی این فکرا بودم که یهو گوشیم زنگ زد نگاه کردم دیدم هومنه با ذوق جواب دادم سلام هومن -: سلام عزیزم خوبی؟-:اره خوبم .هومن جان ناراحت که نشدی بابت دیروز؟-:نه بابا من وضعیت تورو میدونم تازه مگه شب خواستگاری یادت نیست؟ با گفتن این حرفش خیلی خجالت کشیدم یاده اونشب افتادم یکی ازاون شبا که بازم آبروم جلوی هومن رفته بود.-:وای هومن نگو ترو خدا ! -:خب کی دوباره میبینمت؟ طاقت این حرفشو نداشتم -:شاید هیچوقت شایدم به زودی -: چی؟ این حرفا رو نزن آرام -:هومن من دیگه باید برم کاری نداری؟ -:نه عزیزم بای-:دوست دارم بای. و تلفونو قطع کردم . در همون لحظه یکی در اتاقمو زد . قلبم اومد تو دهنم . در باز شد و آرمان در آستانه ی در ایستاده بود-:بیا اینو بگیر بخور نمیری.-:خدا بگم ..آرمان سکته کردم . مرسی.. برام لقمه اورده بود . -: با کی حرف میزدی کلک؟-:با هومن -: مامااااااان -:خیلی آروم گفتم: ارمان خواهش میکنم تو یکی منو اذیت نکن ...-:بله پسرم-:اتو کجاست؟ -: توی کمد -: بمیری آرمان حالا گمشو -:بی لیاقت منو بگو تو فکره توام. درو پشت سرش بستمو اومدم نشستم تا لقمه رو بخورم که یاد حرف هومن افتادم شب خواستگاری... چه قدر بدبختی کشیدم تا بابام راضی بشه-:بابا حالا شما بزارید بیان اگه خوشتون نیومد هر چی شما بگید.-:گفتم نه یعنی نه -: بابا می خوای بترشم؟ -: نه نترس نمی ترشی!-: چرا می ترشم بابا جونه من بزار دیگه –: باشه بگو بیاند -: قربونت..بعد از چند روز هومن اینا اومدنخونمون دینک دینگ دینگ دینگ مامانم درو باز کرد بفرمایید خیلی خوش اومدید. من توی آشپز خونه منتظر بودم و از اونجا هم چیزو میدیم.آرمان گل و شرینی رو گرفت. من از چیزی که می دیدمو باور نمی کردم . بابام باهاشون دست نداد... مامانم لبشو گزید ولی بابام اعتنا نکرد . اومدن نشستن مامانم بهم اشاره کرد که چای رو بیارم خدا رو شکر موقع چای آوردن مشکلی پیش نیومد .آخه شنیده بودم همه تو این مراسم چای رو رو پای داماد بیچاره خالی میکنن. بعد اول مث همه ی خواستگاری ها راجب مسائل روز حرف زدن اما بابا حتی یه کلمه هم نگفت تا اینکه اقای جعفری گفت:خب دیگه بهتره بریم سر اصل مطلب و شروع کرد به صحبت و در اخر موافقتش رو اعلام کرد. حالا نوبت بابا بود.مطمئن بودم کاری کهخودش بخواد رو انجام میده. نفسم توی سینه حبس شده بود بابا شروع کرد راجب من بد گفتن راجب خونوادمون راجب خودش و در آخر مخالفتشو با صراحت به اطلاعشون رسوند. من داشتم اب میشدم دلم میخواست داد بزنم و بگم حقیقت نداره..بابا تو منو زیر پاهات له کردی کدم پدری پشت سره دخترش بد میگه ..صد بار آرزوی مرگ کردم. اما ... تنها کسی که فریاد بی صدا ی دلمو شنید هومن بود که به طرف من برگشت و با غصه بهم نگاه کردو همراه بابقیه از جاش بلند شد تا دم در بدرقشون کردم بعد از رفتنشون دویدم طرف اتاقمو زدم زیر گریه که صدای حرف شنیدم اومدم دم در اتاقمو گوشمو رو ی در گذاشتم تا بشنوم :مامان:مرد چرا آبرو ریزی کردی؟این چه حرفایی بود؟-: این خانومه که آبرو برامون نذاشته !من ابرو ریزی کردم؟-:آخه مگه اون چه تقصیری داره؟..... با شنیدم صدا از بیرون اتاق به خودم اومدم لقمه هم تقریبا تموم شده بود دم در رفتم:بابا: چی شده خواهرت عزیز شده اقا ارمان؟ -: خواهرم عزیز بود تازه مگه چه گناهی کرده؟ شما همیشه فرق گذاشتید و دختر رو ادم حساب نکردید.مامان:اقا یادت رفته وقتی به دنیا اومد گفتن دختره میخواستی آسمونو به زمین بدوزی یادت رفته دختر تا چه قد وقت همه چیش پسرونه بود چون از 6 ماه قبل واسه ی بچه ی پسر نقشه ریخته بودی و لباس و وسایل پسرونه خریده بودی! با این حرف مامانم اشک توی چشام حلقه زد به حال خودم تاسف خوردم .لعنت بر من.منه که قربانی تبعیض بودم..قربانی سنت گرایی... مامان اومد دم در وجودشو حس کردم دلم براش تنگ شده بود قبل از اینکه در بزنه درو باز کردو بغلش کردم . وقتی از بغلش بیرون اومدم متوجه اشکی شدم که از گونش سرازیر شد:آرام عزیزم بیا پایین بیا تو که گناهی نداری چرا خودتو اینجا حبس کردی؟ -:نه مامان نمیام نمی خوام خودمو کوچیک کنم. -: بیا هم چیز حل شد. یه هفته گذشت همه چیز عادی بود ولی از خونه نرفتم بیرون گفتم خوبه صبر کنم تا ابا از اسیاب بیفته بعد. اماده شده بودم تا برم بیرون خودمم هم نمی دونستم کجا شاید پیش هومن؟ نمی دونم. داشتم دنبال کلیدم میگشتم اما پیداش نمی کردم -:مامان کلید منو ندیدی؟ دارم میرم بیرون. بابا روزنامه ای که دستش بود رو اورد پایینو گفت :شما هیچ جا نمی ری.-: چرا؟؟؟؟؟؟؟ متوجه نگاه مامان و آرمان شدم که هر دو به یک نقطه خیره شده بودند.رد نگاهشونو گرفتم و به برگه ای روی میز رسیدم با عصبانیت برشداشتم یه نگاه انداختم اما چیزی که میدیم باور نمیکردم پرینت مبایلم بود . آمار تماس هامو گرفته بودن.-: این چیو ثابت می کنه؟ هیچ کس چیزی نمی گفت.-:آرمان شما یه چیزی بگو مامان تروخدااااااا ... دیگه طاقت نداشتم.یاد سال گذشته افتادم مدتی از خواستگاری می کذشت و هومن مخفیانه میومد در خونه و برام گل و نامه و از این چیزا میفرستاد اونا رو میذاشت دم پنجرمو من بعد برشون می داشتم.یه چند روز گذشت اما نیومد بهش زنگ زدم اون با بغض گفت پدرت ازم شکایت کرده و من نمی تونم حتی از یه کیلومتری خونتون رد بشم . من ازخجالت آب شدم .اینم شانسه که من دارم؟ هومن هنوز هم نمیتونست از یه کیلومتری خونمون رد بشه ... رفتم توی اتاقمو درو محکم به هم زدم و گریه رو سر دادم از همه چیز همه کس متنفر بودم از اتاقمم متفر بودم برای همین رفتم تو اتاق آرمان و اینقدر گریه کردم که خوابم برد صبح که بیدار شدم یه راست رفتم تو اتاقم .احساس میکردم یه چیزی کمه . جای یه چیزی خالیه که متوجه شدم لپ تاپم توقیف شده.با نگرانی دنبال گوشیم گشتم اما حتی تلفنه اتاقم . تمام وسایل ارتباطیم رو برداشته بود کی؟!بابا... یه چیزی گلومو فشار میداد احساس میکردم هیچی نیستم احساس می کردم دیگه زنده نیستم نا گهان یاد چیزی افتادم خدایا هومن ....هومن دیگه نمی تونسم ببینمش دیگه نمیتونم باحاش حرف بزنم دیگه تموم شد. یعنی هومن الان داره چی کار می کنه ؟ حتما با کسی دیگه آشنا شده منو می خواد چیکار؟
دو هفته قبل -:ارام کجا میری؟ آراااااااام!!! بعد از دو هفته می خواستم ببینمش اما یه دفعه نمی دونم چی شد که رفت. حس کردم یکی داره نگام میکنه برگشتم دیدم یه دختره با قیافه ی خیلی بد که اصلا مناسب یه خانوم نیست با یه لباس خیلی جلف ایستاده بربر منو نگاه می کنه .یه کم شک کردم شاید ارامو می شناخته . آخه بابا آرام ... دوباره یاد شب خواستگاری افتادم بیچاره بابام خیلی بهش بی احترامی شد.اما بی خیال گذشته ها گذشته. به سمت ماشین حرکت کردم سوار ماشین شدم که یهو یه چیزی یادم اومد . وای دیدی چی شد یادم رفت اینو بهش بدم. یه کادو براش گرفته بودم .اه بخشکی شانس. با ناراحتی ماشینو روشن کردم و حرکت کردم. رسیدم خونه و زنگو زدم کتی برداشت : کیه -:منم وا کن. -:منم کیه؟ -: کتی اعصاب ندارم وا کن -: بد اخلاق گفتم حتما یارشو دیده خوشحاله . بعد درو باز کرد. آه کدوم آدم بیکاری این باغو درست کرده نمیشد من الان یهو میرسیدم به در ! آه .یه باغ خیلی بزرگ و قشنگ با گل های رز و لاله افتاب گردونو بنفشه با یه درخت بید مجنون خیلی بزرگ چند تا درخت انجیر و سیب . حوصله نداشتم برم تو خونه رفتم طرف بید مجنون زیرش نشستم . اون همیشه تو موقع تنهایی یارم بوده همه غم هامو میدونه همه ی رازهامو . سرمو بهش تکیه دادم و چشامو بستم یاد گذشته افتادم اون موقع که دانشگاه بودیم ... هومن:استاد ببخشید! -: بله -:موزو از کدوم طرف باز می کنن ؟ آرام:باید از جیمز بپرسی. همه ی کلاس رفت هوا. بعد از زنگ تفریح منو آرام طبق روال هرروز کل راهرو رو از در کلاس تا حیاط مسابقه دادیم و هر چی آدم سر راهمون بود ناکار کردیم . وقتی به حیاط رسیدیم هیچ کدوم نا نداشتیم اولین جایی که پیدا کردیم نشستیمو دلمونو گرفتیمو زدیم زیر خنده...-:خب بیا جمع بندی کنیم امروز یه آزمایش خراب کردیم لباس سه نفر رو رنگی کردیم بی نهایت ادم ضایع کردیم و سه تا تخم مرغ هم مصرف کردیم و همه معلما رو اسی و یکی رو هم از کلاس انداختیم بیرون -: یه چیزیو از قلم ننداختی؟ توی ساندویچ جینا قورباغه گذاشتیم. -:آره آره یادم رفت. -:وای هومن دوستت دارم. بعد دراز کشیدو سرشو روی پام گذاشت و منم مشغول نوازش موهاش شدم ... -:ااااااااااااااا کتی........ کتی غش کرد از خنده -: ببخشید این پره خیلی مایل بود تورو قلقلک بره .! -:برو بابا... -:تعریف کن هومن چی شد؟-: هیچی بابا تا اومدیم حرف بزنیم فک کنم خانوم آشنا دید یهو جیم شد منم اصلا یادم رفت اونو بهش بدم.-:ااااا حیف کتی اومد نشست کنارم. دستمو انداختم دور گردنشو بغلش کردم -:کتی برام دعا کن -: مطمئن باش بعد سرشو روی شونم گذاشت . سکوت وحشتناکی حکم فرما بود و منو دوباره به گذشته ها برد... اون دوران همش به خنده و شادی . اذیت کردن و بی خیالی گذشت.زندگی به ما اول روی خوششو نشون داد, حالا وقت تلخیه یاد روزی افتادم که آرام نیومد کلاس اونروز کلاس در ارامش بود نه دل و دماغ درس داشتم نه درس نه هیچ کسی هرکی منو میدید می گفت : هومن همزادت کو؟ کی دو قلو های به هم چسبیده رو از هم جدا کرده؟ اونروز به بدبختی گذشت .همش به صندلی خالی آرام نگاه میکردم وجای خالی آرام منو داغون میکرد. فرداش وقتی آرامو دیدم یهو بی اختیار بغلش کردم . ولش نمی کردم محکم بغلش کردم . حالا احساس می کنم کاش قدر اون زمان ها رو می دونستم به جای اینکه دعا کنیم تموم شن...کی باورش مید الان این جوری بشه با اشاره ی کتی به خودم اومدم . اسمون خدا سرخه سرخ شده بود غروب شده بود -:پاشو هومنی بیا بریم تو . بی اختیار اشکی از چشمم سرازیر شد . اما بلند شدم کتی با غصه بهم نگاه میکرد اما من بی توجه و بی حوصله رد شدمو رفتم تو. کامران:کجایید زیر پام علف سبز شد! کتی به کامران چشو ابرو اومد . کامران هم دیگه چیزی نگفت . من هم یه راست رفتم به سمت اتاق تا بخوابم که صدای کتی وادارم کرد بایستم-:چیزی نمی خوری هومی؟-: نه ممنون میل ندارم. و به راهم ادامه دادم. رسیدم دم در اتاقمو درو باز کردم . یه اتاق بزرگ با دیوار های آبی روشن و خیلی بهم ریخته یه پیانوی خیلی بزرگ گوشه ی اتاق کلی لباس رو زمین روتخت رو پیانو رو صندلی همه جا . لباسارو از رو تخت ریختم پایین و خودمو انداختم رو تخت و با افکار جور وا جور خوابم برد. صبح که بیدار شدم اولین کاری که کردم این بود که به آرام زنگ زدم و باهاش حرف زدم . یه هفته گذشت اما هیچ خبری نبود حتی پامو از خونه بیرون نذاشته بودم داشتم دیوونه میشدم یه شب عکسشو توی دستم گرفته بودمو داشتم باهاش حرف می زدم که یکدفعه صدای رعد و برق شنیدم بدون توجه به چیزی با تمام سرعت به سمت حیاط دوویدم و وقتی رسیدم زانو زدمو به حال خودم گریه کردم نمی دونم چه قدر گذشت تا بلند شدم و به سمت بید مجنون رفتم. آهنگ نرو رو با خودم زمزمه می کردم وقتی بارون بند اومد اومد تو و یه راست رفتم به طرف حموم تا دوش بگیرم.آب سردو باز کردم احساس آرامش کردم نمیدونم چه قدر وقت توی اون حال بودم که با صدای در به خودم اومدم -: هومن خوبی؟ کتی بود -:آره.اون رفت و منم از حموم اومدم بیرون ساعت 3و 42 دقیقه بود رفتم یه راست توی اتاقمو خوابیدم اما یادمه وقتی بیدار شدم تو اتاقم نبودم کتی بالا سرم بود و انگار چیز عجیبی دیده بود -:هومن بلا خره بیدار شدی؟-: مگه ساعت چنده اینجا کجاس؟-کساعت 7و38 دقیقست امروز هفدهمه . ولی من یادمه که شبش که خوابیدم پانزدهم بود-:حدود دو روز بود که بیهوش بودی . صبح شانزدهم اومدیم بالا سرت دیدیم داری تو تب می سوزی.-:چرا نذاشتید بسوزم؟چرا؟ -:داداشی آروم باش . که یهو صدای در اومد هردو برگشتیم کامران بود با لبخند همیشگی عاشق این لبخند بودم...
من توی خونه زندانی بودم همش فکر هومن,فکر فرار , فکری نبود که من نکنم ! تصمیم گرفتم نیمه شب از پنجره فرار کنم. ساعت ده به تخت خواب رفتم و ساعت رو روی 2و30 بامداد کوک کردم. تو تموم اون چند ساعت اصلا نخوابیدم . یه نگا به ظاهر اتاقم انداختم . یه اتاق بزرگ با دیوار های آبی معمولا مرتب با تخت و میز و کمد ام دی اف یاسی جای کامپیوترم خالی بود . یاد ولنتاین 2 سال پیش افتادم ... با هومن بودیم توی یه فضای سبز بزرگ با کلی درخت , هیشکی جز ما اونجا نبود جز درختا و نیمکت پوسیده باهم روی نیمکت نشستیم هومن: من اول کادومو بدم –:نه من اول -:نه من اول -:اصلا باهم 3 2 1 بعد همزمان هر دو جعبه های کوچیکی رو طرف هم گرفتیمو باهم گفتیم ولنتاین مبارک عشق من. هردو مشغول باز کردن شدیم -:وای هومن مرسی خیلی خوشگله!!!! هومن برام یه انگشتر طلاسفید با یه سنگ مستطیل روش که کوارتز صورتی گرفته بود. هومن:خدای من آرام انگشتر با اسم خودم ممنون ! من هم برای هومن یه انگشتر طلا سفید همچنان گرفته بودم که اسمش هم کامل با نگین روش حک شده بود بعد همو بغل کردیم و در همان لحظه بس لحظه ای آسمان با غرش شروع به باریدن کرد.از هم جدا شدیمو هردو انگشتر ها رو دستمون کردیم هومن:تفاهم اینه . -:آره ولی کاش یکی می فهمید! -: می فهمن عزیزم . دیر یا زود می فهمن . درییییییییییییییییینگ ........ ساعت رو خفه کردم و از جام بلند شدم . وسایلمو برداشتم و پنجره رو باز کردم و از اونجایی که اتاق طبقه ی بالا بود باید از دیوار میومدم پایین. لوله ی گاز هم به کمک اومده بود . بالا خره به سطح زمین رسیدمو با سرعت از خونه خارج شدم و دنبال تلفن عمومی گشتم .خیابون تاریک بود من متوحش...نمیدونستم کارم درسته یا غلط سه تا چهار راه رفتم تا بالاخره یه تلفن پیدا کردم شماره ی هومن رو گرفتم اما هومن برنداشت -:بله؟ -: کامران جون شمایید؟ -:بله منم ..آخه ..-آخه چی؟ هومن تو بیمارستان بیهوشه -: چی؟ چرا؟؟؟ -:تب کرده بود -: کدوم بیمارستان ؟ بوووووووووووووق شارژ اینم که تموم شد حالا چیکار کنم ؟ رفتم که برم ببینم آخر به کجا میرسم. 2 ساعت راه رفتم ناگهان ایستادم خودمو توی اون فضای سبز دیدم انگشترمو لمس کردم . دنبال اون نیمکت گشتم . اره اونجا درست همون جا کنار اون درخت . رفتم روش نشستم و چشمامو بستم ... کامران:سلام آقای خوش خواب خوبی؟ -:سلام کامران -:بیا .و کامران دسته گلی که دستش بود رو طرف هومن گرفت -داداشی تو خودت گلی ممنون -: راستی دیشب ساعت 3و 30 بود حدودا که آرام به گوشیت زنگ زد من جواب دادم شمارش نا آشنا بود فک کنم تلفن عمومی بود بهش گفتم بیمارستانی اما یهو تا اومدم اسم بیمارستانو بگم قطع شد. کتی:خب ممکنه اگه با تلفن عمومی بوده اعتبار کارتش تموم شده . --: شاید
-: خانوم خانوم چشمامو باز کردم دوتا مامور دیدم -: بله؟ -:شما نیمه شب اینجا تنها چیکار میکنید؟-: به خودم مربوطه -: شما باید با ما بیاید -: من هیچ جا نمیام -: باید به چند سوال ما جواب بدید -: نه نمیام اونا منو بردن اداره ی پلیس کلی سوال کردن اخر با خونه هم تماس گرفتن گفتن منم شب باید تو بازداشگاه می موندم . صبح بابا و آرمان اومدن دنبالم داشتم سکته میکردم. توی ماشین سکوت مطلق بود فقط آرمان جواب سلامو داد. ناگهان یا چیزی افتادم حرف کامران و اینکه هومن توی بیمارستانه اما کاری ازم ساخته نبود وارد خونه شدیم مامانم منو محکم بغل کرد . بازم خوشحال بودم که هنوز تو این خونه کسی هست که دوسم داشته باشه...یکی که واقعا با وجودش تنها نمی موندم بابا: دیگه آبرو برامون نذاشتی حالا دختر من فراریه آخه تو مگه نونت نبود آبت نبود ؟ مگه من برای شما ها چی کم گذاشتم؟ -: محبت بعد ناگهان بابا دستشو روی قلبش گذاشت و ناله کنان نقش بر زمین شد .......
: کتی به مامان اینا گفتی؟ -: نمی خواستیم بگیم ولی مجبور شدیم الان هم تو راهن دارن میان این جا.-:آهان! یاد تولد جانی وقتی داشتیم با هم میرقصیدیم دستش توی دستم بود و سرش روی سینم بود. دمای بدنامون یکی شده بود. وقتی به خودمون اومدیم که آهنگ تموم شده بودو همه کنار ایستاده بودند داشتند برامون دست می زدن... -: هوممن پسرم حالت چطوره؟ -: سلام مامان کی اومدین؟ -: تازه عزیزم. بهتری؟ -: شما رو که دیدم آره بعد کتی با حرص گفت : خود شیرین! منم براش زبون در آوردم. بعد کتی قهر کرد از اتاق رفت بیرون اما بعد از یه دقیقه با دهن باز اومد ...
مامانم رنگش پرید من سرجام خشکم زده بود, آرمان به طرف بابا دوید... به آمبولانس زنگ زدیم و سریع به بیمارستان رسوندنش . ما پشت سرش میومدیو تا دم در سی سی یو که رسیدیم, نذاشتن بریم . من با نار احتی رفتم روی یه صندلی نشستم سرمو بین دستام گرفتم که ناگهان کسی با تعجب صدام زد. سرمو آوردم بالا کتی رو دیدم , دهنم باز موند بهت زده بلند شدم ناگهان همدیگر رو بغل کردیم من گریم گرفته بود : کتی دلم برات تنگ شده بود -: آرام تو اینجا چی کار می کنی دختر ؟ من با بغض سرمو آوردم بالا :بابام... تو این جا! هومن اینجاس؟؟؟؟؟ -: آره بیا هنوز باورم نمی شه. باکتی همراه شدم به طرف اتاق هومن رفتیم.
هومن: چیه کتی چرا اینجوری نگاه می کنی؟ -: هومن بگو کی اینجاس ؟ -: چمی دونم ! کی یه دفعه یه نفر با سر پایین وارد شد. قد و قوارش آشنا بود سرشو آورد بالا با اولین چیزی مواجه شدم یه صورت خیس بود و بعدش چیزی که می دیدم باور نمی کردم . در عین ناباوری آرام رو دیدم -: آرام!!!.. خدایا شکرت
-:بیا اتاقش اینه بیا رفتیم دم در کتی گفت صبر کنم. قلبم تند تند میزد که احساس می کردم الان می ترکه. با اشاره ی کتی وارد اتاق شدم باور نمی کردم هومن تو ی این اتاق خوابیده. می ترسیدم سرمو بیارم بالا اما بر ترسم غلبه کردم و با چشمای متعجب هومن روبه رو شدم و منو ناگهان شناخت و آروم اسممو صدا کرد... آرام!جانم.
به طرفم دوید و توی آغوشم رها شد من محکم بغلش کرده بودم :فکر کردم دیگه نمی بینمت. دلم برات تنگ شده بود. آرام:منم همینطور عزیزم.اینجا چی کار میکنی؟چرا مواظب هومن من نیستی؟ -:اخه هومنت دلش برای عشقش تنگ شده بود. -:الهی قربونه هومن بشم. ناگهان دیدم کامران اومد تو و یهو با دید آرام دهنش باز موند. خندم گرفت. آرام: به چی میخندی؟ آرام هم برگشت و با دیدن کامران بلند شد و به طرفش رفت و باهاش سلام کرد و دست داد و سوالی که به ذهن من هنوز خطور نکرده بود رو پرسید:اینجا چی کار می کنید مگه... -:بابام حالش بد شد الان تو سی سی یوئه . -:متاسفم -: من برم یه سر بزنم زود میام منم بهش یه لبخند زدم:سلام به همه برسون. اونم لبخند زد و رفت... از اتاق اومدم بیرونو با اینکه برای بابا ناراحت بودم اما از ته دل خوشحال بودم که هومنو دیدم . مامان با نگرانی نشسته بود اما آرمان یه حالی بود رفتم نشستم کنارش و اول همه چیو براش تعریف کردم و گفتم که از ته دل خوشحالم اما اون ناگهان اشکی از گونش پایین غلتید -: چیزی شده آرمان ؟! -: رفت.... -: چی؟؟؟؟؟ -: هیس مامان نمی دونه -: داری شوخی می کنی؟ -: نه جدی می گم من ناخداگاه پاشدم و یه راست رفتم به طرف اتاق هومن دیگه به گریه افتاده بودم . وارد اتاق شدم هومن: آرام چی شده چرا گریه می کنی؟ -:بابام...-بابات چی؟مرد... -:متاسفم. کامران و کتی هم گفتند متاسفم:با این که از دیدنش خیلی عذاب کشیدم... اما دلم نمی خواست بمیره...آغوش گرم هومنو احساس کردم و تا جون داشتم اشک ریختم .تمام اون رفتارا اون کتکا جلوی ذهنم میومدن پدریعنی من باعث شدم که تو بمیری؟ حسابی گیج وهاج واج بودم .سال بعد خانواده هومن به احترام مرگ ÷در صبر کردند وبعد دوباره اومدن خواستگاریم..من میدونستم که روح بابا ناراضیه اما مامان اصرار کرد که کاری که قلبم میگه رو انجام بدم ...چرا این حرفو زدی مامان ..مگه خبر نداری قلب درب وداغونه من به خاطر هومن میزنه؟ قبول کردم وهمسرش شدم.خیلی میترسیدم هنوز از نفرینای بابا تنم به لرزش در میومد .نکنه تو زندگی بدبخت بشمو هومنم به پای من بسوزه..اما چند ماه بعد از ازدواج منو هومن یه شب خوابشو دیدم...برخلاف همشه باهام مهربون بود...بهم گفت حلالش کنم واون دنیا به خاطر آزارایی که بهم وارد کرده باید حساب پس بده منم حلقه ی عروسیمو نشونش دادم واون خوشحال شد.من هیچ کینه ای ازش به دل نداشتم..با همه ی بدیهاش در نهایت پدرم بود.. سه سال بعد سالروز سالگرد مرگش سه نفری سر خاکش رفتیم. سلام بابایی اینجا رو می بینی! خوشگله نه؟ اسمشو گذاشتم فرشته . هومن هم کنارم نشسته بود و آروم اشک می ریخت. دستمو روی سنگ قبرش کشیدم روش خاک نشسته بود و برگ های خشک روش ریخته بود. -: ممنونم که بالاخره رضایت دادی.خداحافظ بابا.زود میام.شاید اگه همون موقع موافقت میکردی الان کنار نوه ی شیرین زبونت بودی..
پایان
خواهشا نظرتونو راجب داستان بگید![]()
تا دیداری دوباره بای![]()
![]()
![]()
![]()